X
تبلیغات
THINK
تاريخ : سه شنبه 17 اردیبهشت1392 | 0:16 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo
از در که بیرون می زنی هوای خوب بهار است که لبخند به لبت می آورد. دلت می خواهد یواش تر راه بروی، دلت می خواهد شیشه ماشین را هرچه بیشتر پایین بکشی. سر پیچ که می رسی، موتوری با سرعت و سر وصدا از کنارت می گذرد. انگار که دلش برای این هوا و برای خودش تنگ نمی شود. عجله دارد که برسد؟

داخل کلاس گرم است و نمی شود پنجره را باز گذاشت، چقدر سر وصدا می کنند این کوچولوهای فراهانی! به دنبال هم می دوند، با هم دعوا می کنند... این بزرگ ترها هم دست کمی ندارند. بی خیال می شوی و یک لحظه پنجره را باز می کنی، چه نسیمی می وزد.

چقدر بچه ها دوست دارند به حیاط بروند. هوای بیرون را دوست دارند؟ انگار که این درخت ازگیلِ بیرون است که بیشتر دوست دارند. امروز به آنجا سر زدم، چیزی از آن باقی نمانده، هرچه را دستشان رسیده خورده اند. اینجا را ببین، روی زمین! تمام هسته ها را روی زمین ریخته اند. این سطل زباله گوشه حیاط هم صدایش درنمی آید. کجایی تو، یک چیزی بگو! سری، صدایی، هایی، هویی! شاید بهتر ببینندت، شاید هسته ها را دیگر روی زمین یا توی باغچه نیندازند.

ای بابا! این هم شده مایه دردسر، ولم کن ببینم!حواست کجاست؟ با توام.با توام که اینطور مرا زل می زنی! تخته سفید، یا بگویمت وایت برد؟ همه را وسوسه می کنی رویت بنوسند، بعد با چه زحمتی می شود پاکت کرد. نگاه می کنی؟

وقتِ من! وقتِ من! با توام کجایی؟ انگار قبلا بیشتر می دیدمت. کجا ول کرده ای رفته ای؟ لابد با فراهان قهر کرده ای! تو که دیگر بچه نیستی! این فراهان هم بچه خوبی است. بیا با هم دوست بشوید، شاید من هم کمی تو را بیشتر ببینم وقتِ من! با توهستم. چرا جوابم نمیدهی؟



تاريخ : جمعه 13 اردیبهشت1392 | 15:55 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo

من: سلام! خوبی خودم!؟ من اومدم، یه کم وقتم آزاد شد اومدم. این هفته اگه خدا بخواد هفته آخر کلاسهای فراهانه. از هفته دیگه تک جلسه ای میشیم.

خودم: سلام من! خوبی من؟ خیلی خوشحال هستیا! درست هم خوندی که اینقدر خوشحالی؟

من: ای بابا! نمیشه حال آدمو نگیری نه؟ حالا درسم هم میخونم. محض اطلاع شما باید بگم سوالات نوبت دوم مدارس، پایان ترم دانشگاه، فاینال فراهان رو هم آماده نکردم. راضی شدی؟ تازه کلاسهای خصوصیم هنوز برقراره. حال کردی! حالا اومدیم یه کم به این وبلاگ قبرستون سر بزنیم.

خودم: راستی هم که قبرستون شده. من هنوز هم سر حرف اولم هستما. همونی که به خاطرش هات داگ ازم گرفتی.

من: منم هنوز سر حرف اول هستم. یکی و نصفی خواننده دارم.

خودم: منظورت چیه؟

من: یک خواننده دارم که همیشه هست و سر میزنه. رینا که همیشه سر میزنه و همیشه لطف داره. یه مریم هم هست که اون هم بیشتر مواقع میاد و کامنت میذاره. نویسنده های خوبی هم هستن هردوشون.

خودم: چقدر زیاد.

من: یه چیزی رو فراموش نکن. قبلا هم گفتم، این کاغذ سفید وبلاگ هست که آدم رو وسوسه میکنه که بیاد و بنویسه. در واقع برای دل خودم میام و مینوسیم. 

خودم: روز معلمت خوش گذشت. آقای معلم؟

من: بچه ها خیلی لطف داشتن. این اولین روز معلممون بود توی فراهان. به معلم هامون برای اولین بار کادو میدادیم. البته چیزی کوچیکی بود. فقط خواستم ازشون تشکر کنم.

خودم: خب می تونستی بگی بچه ها متشکریم! بچه متشکریم! بس بود.

من: آی کیو هستی ها. همیشه ما منتظر کادو بودیم، حالا باید بعنوان مدیر کادو میدادیم. بچه های من هم توی سطح 10، حسابی سنگ تموم گذاشتن. کیک و بادکنک آورده بودن. بعد هم با مهربونی رفتن کیکشون رو با بچه های یک سطح دیگه که کلا س همسرم بود شریک شدن. خوش گذشت.

خودم: بترکی هی!

من: خودت بترکی! من زیاد نخوردم. یعنی زیاد خوردن حالم رو بد میکنه. ولی ازشون متشکرم. روز خوشی بود که گذشت.

خودم: میگم حالا....................................................................


Disconnect...............................



تاريخ : پنجشنبه 15 فروردین1392 | 4:47 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo
یک بار دیگر پانزده فروردین و تولد من. امسال اما کمتر از سال های دیگر مرا به فکر برو برد. امسال فکرم بیشتر از قبل درگیر است. این همه درس و کار. انگار هرسال که میگذرد وقتمان برای خودمان کمتر است. همین...

تاريخ : دوشنبه 12 فروردین1392 | 22:11 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo

بازهم یه مطلب از یه نویسنده دیگه. منسوب به ویکتور هوگو:


"" آرزوهای ویکتور هوگو برای شما!! ""

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر این‌گونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که این‌گونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میان‌شان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به‌علاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدام‌تان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم



تاريخ : جمعه 25 اسفند1391 | 16:23 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo

1-    دیروز بالاخره ترم اول فراهان تمام شد. و چه تمام شدنی! انگار که بار بزرگی بر زمین گذاشته باشیم. از دیشب که به خانه آمدم کمرم درد می کند. درد واقعی! خستگی فیزیکی! اما تمام شد. باید دیشب مان را میدید، ساعت هفت که کلاسم تمام شد (کلاس خصوصی) انگار دنبالمان کرده باشند، تند تند وسایلمان را جمع کردیم. درهای کلاس ها را قفل کردیم، کاغذها و کتابهایمان را مرتب کردیم، وسایلی که باید با حود به خانه می آوردیم را برداشتیم و از فراهان زدیم بیرون. وقتی آمدم خانه، تازه یادم افتاد که باید نفس تازه کنم! تازه فهمیدم چقدر خسته ام، چقدر خوابم می آمد. آمدم دو دقیقه پای فیسبوک بنشینم، دیدیم نمی شود، دراز کشیدم و داشتم توی فیسبوک می چرخیدم که خوابم برد! کمرم هم که درد میکرد. گفتم بروم ده دقیقه ای بخوابم، شاید بهتر بشوم. تازه سرم را گذاشته بودم روی بالش که نمی دانم از کجا چه صدای بلندی آمد که پریدم از خواب. انگار صدای در بود. رفتم چک کردم، خبری نبود. با این همه دیگر خواب از سرم پریده بود...

2-    دیروز بالاخره ترم اول فراهان تمام شد. با همه سختی هایش. تحت فشار زیادی بودیم. از همه طرف. کلاس هایمان زیاد بود و وقتمان کم. این جند هفته آخر هم که درس دانشگاه من بود و باید درس می خواندم. اگرچه یک ترم مدت زیادی نیست، اما برای من و همسرم انگار یک سال گذشت. راه درازی آمدیم. کتابهای مناسب انتخاب کنیم، سطح بندی کنیم، معلم بگیریم (که همین خود حسابی خسته مان کرد)، بر کار معلم ها نظارت کنیم، برنامه بریزیم، تبلیغ کنیم (با وجود تمام محدودیت هایی که آموزش و پرورش برایمان گذاشته بود)، ثبت نام کنیم، تعیین سطح کنیم، سوالات میان ترم و پایان ترم طراحی کنیم و کلاس برویم، درس بدهیم و خوب هم درس بدهیم. خسته شدیم. تاکنون این همه خسته نشده بودیم. اگر همسرم نبود قطعا این کار انجام نمی شد، بدون همراهی او واقعا امکان پذیر نبود.

3-    بچه هایی که آمدند، انگار که راضی بودند. بسیاری از آن ها کاملا زبان برایشان جدید بود. ظاهرا آشنایی زیادی هم با سیستم های موجود دیگر در شهر نداشتند. اما برخی هم قبلا به کلاس های زبان می رفتند. برخی قبلا شاگردهای خودمان بودند. و این گروه اخیر، به خصوص، از طرف موسسه ای که قبلا به آنجا می رفتند، تحت فشار بودند. تعریف هایی که می کنند و حتی از برخی همکارانم در مدرسه شنیدم، بیشتر برایم یه یک فیلم (از این فیلم های ترکیه ای که به شدت ازش متنفرم) می مانست. این همه دسیسه و توطئه! گاهی خنده دار می شد. اما این بچه ها با ما ماندند و ازشان ممنونیم.

4-    عید دارد می آید، با خودش خوشحالی و آرامش می آورد. اما این روزها چیز دیگری است. بیشتر از خود عید دوستش دارم. انتظار فرا رسیدن عید از خود عید که زود تمام می شود زیباتر است.     



تاريخ : جمعه 18 اسفند1391 | 1:7 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo
گاهی اوقات خواب راحت و خوبی دارم. گاهی اما بی خوابی به سرم میزند. اما الگوی این بی خوابی همیشه یکسان نیست. گاهی نیمه اول شب بی خوابم، گاهی نیمه دوم شب، بعد از ساعت دو یا سه از خواب بیدار و بی خواب می شوم. اکنون در الگوی نیمه اول به سر می برم. خدا کند نیمه دوم به سرم نزند که اصلا دوست ندارم.

بیدار که می مانم، بسته به اینکه فردایش چقدر کار داشته باشم (من که همیشه کلی کار دارم، چه مدرسه داشته باشم و چه نداشته باشم)، حال متفاوتی دارم. فردا جمعه هست و کار کمتری دارم. حال بهتری دارم. اینقدر کارهای مختلفی به سرم می زند که که در این ساعات بی خوابی انجام دهم که قید همه را می زنم و می آیم پای اینترنت. فیسبوک که تبدیل شده به فیسبوق! نصفه و نیمه باز می شود و به خودم میگویم ایکاش اصلا واردش نشده بودم. این دیگر چه مسخره ای شده است!

کلی فیلم دارم که ببینم. اما خب، بدون همسرم دوست ندارم نگاه کنم. این هم از این. یک سریال هست که او دوست ندارد ببیند و من می توانم نگاه کنم، مردگان متحرک، که خب، از پنج قسمت اول فصل سوم که تازه دانلود شده، قسمت اولش نیست. هی به خودم می گویم اشکال ندارد از قسمت دومش نگاه می کنم، مسیر داستان که دستم است، فوقش بعدا قسمت دوم را می بینم. اما دلم راضی نمی شود.

پس چه کنم. اصلا ولش کن، می آیم پای وبلاگم. مروری می کنم به آرشیوش، انگار دارد دو ساله میشود، تا حدود سه ماه دیگر. دارد بزرگ می شود بچه. اما خواننده هایش کجا هستند. می دانم بسیاریشان دیگر گرفتار درس و مشق اند و یا درگیر زندگی. امیدوارم موفق باشند.

حالا چه کنم؟....................آهان، فهمیدم...............................بروم سروقت هارد فیلم هایم، مرتبشان کنم. خیلی وقت است به هم ریخته.

اما خب، بعدش چه؟...



تاريخ : سه شنبه 15 اسفند1391 | 23:30 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo

من: وای این جا چه بی روح شده خداییش.

خودم: !؟

من: هی! سلام. با تو هستما. چرا گیج میزنی؟

خودم: چرا نزنم، یهو میای از ناکجا آباد پیدات میشه. بعد از این همه وقت! انگار جای من وتو عوض شده.

من: ببین، مکالمه های بین ما دو تا همش شده گله کردن که تو کجایی، من کجام. بیا انصافا این دفعه رو ولش کنیم. بیا راجع به خودمون، راجع به کارمون و راجع به هرچی بخوای حرف بزنیم.

خودم: حرفی نیست. حرف بزنیم. فراهان در چه حاله؟

من: خیلی خوبه. البته کارش خیلی زیاده. اصلا فکرش رو هم نمیکردم. واقعا خیلی سختمون شد. دست تنها هستیم. کاش یکی بود کمک میداد.

خودم: مگه کسی نیست؟ منشی دارید آخه!

من: خب، آره، خیلی هم کارش خوبه. اما خیلی از کارها، مثل تعیین سطح و تعیین کلاس و تهیه سوالات رو باید خودمون انجام بدیم.

خودم: حرف هم که راجع بهتون زیاده.

من: خیلی دوست دارم کار خودم رو انجام بدم. خیلی زیاد. اما گاهی نمیشه. چیزهای زیادی شنیدیم و دیدیم. چیزهایی که اصلا فکرش رو هم نمی کردیم.

خودم: ناراحت شدی؟

من: نمی دونم. بیشتر از هرچیز متعجب شدم. گفتم که، اصلا فکرش رو نمی کردیم. البته، خوشحال هم شدم. برام خیلی جالب بود که جایی که قبلا حتی کلاس فیلمم رو هم به دلایلی مثل صرف نداشتن تعطیل کردن، حالا به جنب و جوش افتادن.

خودم: خب اینکه به نفع بچه هاست.

من: معلومه که هست. بابت همین هم خوشحالم. این ذات رقابت هست که هرکسی سعی کنه بهتر بشه. اما به شرط اینکه سالم باشه. این حرفها و حدیث هایی که گفتن اصلا در شان گوینده هاش نبود!

خودم: خب حالا ولش کن. همش توی سرت راجع به فراهان حرف میزنی. خسته شدم.

من: اولا که خودت شروع کردی. دوما گفتم که کارهای زیادی داریم. بخش مهمی از اون کار فکریه. این کلاس های دکتری هم که پدرم رو درآورده. ولی خب، باشه. بس می کنم. تو راجع به خودت بگو.

خودم: من چی بگم، توی این مدت که نبودی، زیاد فکر کردم. خوش گذشت به جورایی!

من: خوش به حالت. منم گاهی حسرت می خورم. اون روزایی که با هم دعوامون می شد یادته؟ یادته اینقدر گفتی و گفتی که بالاخره وبلاگم به حالت نیمه تعطیل دراومد؟ خوب شد حالا؟ همین رو می خواستی؟

خودم: ای بابا! چته؟ چرا عصبانی میشی؟ خود درگیری داریا.

من: آره دارم. من با "خودم" هر ازچندی درگیر میشیم. وقتی بهم گیر میده منم بهش گیر میدم.

خودم: من چه گیری دادم به تو؟ تو یه دفعه عصبانی شدی.

من: بازم میگم، همین رو می خواستی؟

خودم: آقا جان اگه بگم غلط کردم بس می کنی؟ حالا که داری دوباره می نویسی. پس دعوا نکن. اگه اجازه بدی میخوام برم.

من: بسیار خب، میتونی بری. فعلا کاری ندارم باهات. بازم میام حرف بزنیم. و سعی می کنم زودتر بیام.    

 

 



تاريخ : جمعه 4 اسفند1391 | 22:7 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo

ویدیو پروژکتور خریدیم برای آموزشگاهمون، اما فعلا توی خونه هست، فیلم روی پرده می بینیم! به این میگن سینمای خانگی! حالش یه حال دیگه هست.

یاد اون روزهای بچگی می افتم که گاهی پروژکتور رو  میآوردیم خونه، فیلم می انداختن روش، بعد یه پرده سفید هم میزدیم و میشد سینما.



تاريخ : پنجشنبه 19 بهمن1391 | 16:47 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo

دوباره بوی بهار می آید، زمستان است اما.

بوی بهار که می آید احساس طراوت می کنم، شوق بیرون رفتن به سرم می زند. وقتی در کلاس هستم یا به هرنحو نمی توانم بیرون بروم احساس می کنم چیزی گم کرده ام. شوق نوشتن دارم. میخواهم دوباره بنویسم.

"خودم" دارد قلقلکم میدهد، این "خودِ" بیخودِ من! باید بنویسم، چاره ای نیست! بزودی... 



تاريخ : شنبه 11 آذر1391 | 21:24 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo
آموزشگاه آزاد زبان های خارجی فراهان

به وبلاگ زیر مراجعه فرمایید:


http://farahanli.blogfa.com



تاريخ : سه شنبه 16 آبان1391 | 15:16 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo
من: سلام، من برگشتم.

خودم: خب، که چی؟

من: یعنی چی که چی؟ میگم من برگشتم، بعد از یه ماه! برات مهم نیست؟

خودم: برو بابا حال نداری! بعد از یه ماه برگشتی و حالا توقع داری خوشحالی کنم؟ نباید بیای یه سر بزنی به وبلاگت؟

من: اینکه ناراحتی نداره بابا! حالا کسی هم سراغی ازم نگرفته. توی این یه ماه دوتا پیام داشتم. یکیش یه ماه پیش، یکیش هم امروز. اما این حرفها رو ولش کن. اصل حالت چطوره؟

خودم: خوب می شینید برای خودتون سریال نگاه میکنید! نیکیتا، مردگان متحرک...

من: هنوز خیلی های دیگه هم هست. گفتم که گفته باشم. خیلی حال میده. البته سرمون هم خدایی خیلی شلوغه.

خودم: آره خب، اگه منم می خواستم هر بار چهار قسمت پشت سرهم نگاه کنم سرم به همین شلوغی میشد. راستی چه خبر از آموزشگاهتون؟

من: خبرای خوب!!

خودم: خب؟!

من: هیچی دیگه خبرای خوب. به زودی بهت میگم. یکی از دلایلی که میگم سرم شلوغه همینه دیگه.

خودم: ببینیم و تعریف کنیم. نری یه ماه دیگه برگردی! زودتر بیا.

من: کی بود اون وقتها که بچه ها میومدند سر میزدند هی می گفت وبلاگت رو تعطیل کن؟ حالا کیه که با وجود اینکه دیگه هیچکس سر نمیزنه، میگه بیشتر سر بزن؟

خودم: کی من؟

من: خوش بگذره بهت...




تاريخ : یکشنبه 16 مهر1391 | 16:6 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo

پرده را که بزنی کنار نور می آید. نور را دوست دارم. روشنم می کند. ذهنم را و حتی جسمم را باز می کند. انگار از پیله بیرون آمده ام. می گویم مگر ... چه اشکالی دارد؟ می گویم امروز دوباره شروع می کنم.

چه فاصله ای افتاده میان و وبلاگم. چه فاصله ای افتاده میان من و کارم.

مگر چه اشکالی دارد؟ بلند می شوم و شروع می کنم. هوا تازه است. نور افتاده است. نور را دوست دارم. روشنم می کند.

چگونه ؟

چرا؟

برای چه کسی؟

چه اهمیتی دارد؟

کجا؟

کدام جواب؟

کدام سوال؟



تاريخ : جمعه 31 شهریور1391 | 8:51 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo




امروز تولد همسرمه، و همین امروز رو خیلی زیبا میکنه، فرقی نمیکنه جمعه باشه یا شنبه یا هر روز دیگه. امروز به خاطر "او" زیباست. این عکس تقدیم به او.



تاريخ : چهارشنبه 22 شهریور1391 | 8:27 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo


I: Hi there, long time no see!

My Ego (M. E.): What are you talking about? You left me here by myself, having fun traveling. Now you are telling me so!? How dare you!

I: Oh, c'mon. Don't get so upset. Remember when you left me alone going to your trip backward in time?  How much I tried to talk you out of it? Remember that? A bit tit for tat!

M. E.: That was different! I sent you letters which you seemed to like very much, didn't I?

I: Our trip took just about a week. It wouldn't be possible to send you letters; and, well, about what I was supposed to write?

M. E.: Your trip!

I: Shut up! I know what you mean!  All I am saying is that for such a short trip you really don't need to make so much fuss around. Not a big deal!

M. E.: Besides, I see no souvenirs. Why didn't you get me some?  

I: You know it better than any other one that we don't have sweet teeth. So why should we buy some? By the way, what did you do during our trip?

M. E.: None of your business!

I: Damn!

M. E.: It's not like you to say such things! Lol!

I: Well, I guess you're right. Sorry!

M. E.: Never do that again! Just kidding! Well, not much. The same old grind. However, I have to admit that I had pretty much good time. Sometimes I really enjoyed myself.

I: Good to hear that. Well?

M. E.: What do you mean well? I said I had good time here by myself. I enjoyed the whole solitude. I thought a lot to myself; the most fun activity I have always liked and still like to do.

I: Good for you. Well, I think this time it's my time to say goodbye.

M. E.: Do you think visitors of your weblog will like this conversation in English?

I: No idea; hope so, though. Let's wait and see what they have to say about our conversation in English. Bye, then.

M. E.: Have fun. See you!      

 

 



تاريخ : شنبه 4 شهریور1391 | 22:42 | نویسنده : Mrs Dashtban & Mr Khoshkhoo

شادی کجاست؟ لذت از چیست؟

- لذت خوردن چای بعد از خستگی کار، در حالیکه پایت را درازمی کنی!

- لذت نشستن پای اینترنت وقتی می دانی کار خاصی نداری!

- لذت یک هوای خوب با اندکی باد خنک، وقتی شب ها پیاده روی می کنی!

- لذت اینکه بدانی فردا کلاس نداری و می توانی هرطور بخواهی از وقتت استفاده کنی!

- لذت اینکه منتظر کلاس باشی و دانش آموزت نیاید. یک و نیم ساعت وقت آزاد!

- لذت شستن ظرف، وقتی میدانی آنکه دوستش داری خسته تر از توست!

- لذت تماشای دوچرخه سواری اش!

- لذت فیلم دیدن با او!

- لذت دیدن خنده های زیبای او، وقتی از ته دل می خندد!

- لذت شیطنت کردن و او را اندکی اذیت کردن، و خنده هایش!

- لذت غلت زدن در رختخواب و تنبلی کردن!

- لذت برطرف شدن تلخی دهان بعد از خواب شبانه با یک چای داغ!

- لذت سرحال شدن بعد از حمام!

- لذت ساعات ده تا دوازده صبح، وقتی مجبور نباشی بیرون بروی و آزاد باشی!

- لذت دیدن کامنت های دانش آموزانم وقتی مهربانانه لطف دارند!

- لذت نوشتن در وبلاگم!

چه کسی می گوید چیزی ننویس وقتی حرفی برای گفتن نیست؟

باز هم لذت خواهم برد، باز هم از آن ها خواهم نوشت...



  • قالب بلاگ اسکای
  • تازیانه